جادوی سفید و جادوی سیاه: مرزشان کجاست؟
همهمان این دو تعبیر را شنیدهایم. جادوی سفید یعنی خوب، جادوی سیاه یعنی بد. اگر کمی عقبتر برویم، میبینیم این تقسیمبندی از چیز خیلی دقیقتری شروع شده: از اینکه آدم در برابر نظم جهان چه حالتی میگیرد. یکی خودش را با آن هماهنگ میکند، دیگری میخواهد آن را دور بزند.
در دنیای یونانیزبانِ مصر و سوریه، دو کار بود که مردم آن روزگار کاملاً از هم جدایشان میدانستند. اما نه با اسم سفید و سیاه؛ با دو اسم دیگر: گوئتیا و تئورجی.
گوئتیا (Goetia): کسی که برای مردگان زاری میکرد
اسم این یکی از فعلی میآید به معنای «ناله کردن» و «زاری کردن» — در یونانی goáō. و کلمهٔ góos از همین ریشه یعنی شیون. پس «گوئِس» (goēs) در اصل یعنی «کسی که زاری میکند». چرا؟ چون کارش دقیقاً همین بود.
در یونان باستان وقتی کسی میمرد، فردی حرفهای را میآوردند تا بر سر جنازه شیون کند. اما این فقط گریهٔ نمایشی نبود. باور این بود که او با آن نوا، مرده را همراهی میکند؛ از این دنیا به آن دنیا. پژوهشگری به نام مورتون اسمیت (Morton Smith) این را نوعی شمنیزم یونانی توصیف کرده: این افراد به حالت خلسه میرفتند و تصور میشد مرده را در سفرش بدرقه میکنند.
حدود پانصد تا چهارصد سال پیش از میلاد، این کار تبدیل به یک شغل شد. و از همینجا بود که مسیرش عوض شد. فکرش را بکنید: آدمی که بلد است با مردگان ارتباط بگیرد، طبیعتاً سفارشهای دیگری هم میگیرد. اگر میتوانی روح احضار کنی، لابد میتوانی کاری کنی فلانی عاشق من شود. یا رقیبم زمین بخورد. و دقیقاً همین شد. کارِ یک گوئِس در عمل شامل اینها بود:
- لوحهای نفرین (curse tablets) — روی ورقهٔ سرب نوشته میشد و در گور یا چاه دفن میشد
- معجونهای عشق
- داروها و سمها
- طلسمهای محافظ
- وردهایی که علیه شخص خاصی خوانده میشد
و یک نکتهٔ جالب: اینها کارِ آدمهای فقیر و بیسواد نبود. باستانشناسان نشان دادهاند که ثروتمندان هم از لوحهای سربی نفرین استفاده میکردند — برای عشق، برای انتقام، حتی برای اینکه حریفشان در مسابقهٔ ورزشی ببازد؛ و طبیعتاً، دستمزد داشت. جادوگران حرفهای در ازای پول به مردم کمک میکردند متن نفرینشان را بنویسند. یکی از معروفترین لوحهای باقیمانده، لوحی است که در شهر پِلا (Pella) پیدا شده: زنی نوشته و میخواهد ازدواج مردی را با زن دیگری باطل کند.
پس تصویر روشن است. گوئتیا کاری بود پنهانی، پولی و بدون اجازه — و برای یک نتیجهٔ مشخص در زندگی یک آدم مشخص.
تئورجی (Theurgy): کار خدایی
این یکی از جای کاملاً دیگری میآید. کلمهاش در یونانی theourgia است و ترجمهٔ تحتاللفظیاش میشود «کار خدا» یا «کار خدایی». و کسی که آن را به یک نظام فکری کامل تبدیل کرد، فیلسوفی سوری بود به نام یامبلیخوس (Iamblichus) که حدود سالهای ۲۴۵ تا ۳۲۵ میلادی زندگی میکرد.
ماجرا از یک دعوا شروع شد. استاد سابق او، پورفیری (Porphyry)، نامهای پر از سؤالهای تند و شکاکانه نوشت: این قربانی کردنها به چه درد میخورد؟ این اسمهای عجیب و غریبی که در مراسم میخوانید چیست؟ اینها همان خرافات نیست؟ یامبلیخوس در جواب، کتابی نوشت که امروز با نام «دربارهٔ اسرار» (De Mysteriis) میشناسیمش. و در آن استدلالی آورد که همهچیز را عوض کرد.
حرف اصلیاش این بود: فقط فکر کردن کافی نیست.
فیلسوفان پیش از او میگفتند روح با تأمل و اندیشه به سرچشمهاش برمیگردد. یامبلیخوس گفت نه — روح آنقدر عمیق در مادّه فرو رفته که با اندیشهٔ صرف بیرون نمیآید. عمل لازم است. مناسک لازم است.
خب، اینجا یک سؤال پیش میآید: پس فرقش با همان وردخوانی کوچهبازار چیست؟
او میگفت آفریدگار جهان — که در فلسفهٔ او دمیورژ (Demiurge) نامیده میشود — ردپاهایی از خودش را در دل موجودات کار گذاشته است. در سنگها، گیاهان، فلزات، اجرام آسمانی، صداها و نامها. او این نشانهها را «سمبولا» و «سینتِماتا» (symbola / synthēmata) مینامید.
و نکتهٔ کلیدی: اینها قراردادهای ساختهٔ انسان نیستند. مثل زبان نیستند که ما تصمیم گرفته باشیم فلان صدا یعنی فلان چیز. اینها پیوندهاییاند که از پیش، در خودِ ساختار جهان گذاشته شدهاند. آدم کشفشان میکند، نمیسازدشان.
پس در تئورجی، آن سنگ یا آن نام بهعنوان یک شیء پرستیده نمیشود. به کار میرود چون به مرتبهای بالاتر وصل است — مثل یک نقطهٔ اتصال در یک زنجیره. و نتیجهٔ منطقیاش این است: در تئورجی، کار را انسان انجام نمیدهد. اثرگذاری از نیروی الهیِ موجود در خود آن نشانهها میآید، نه از مهارت و زور ارادهٔ کسی که دارد مناسک را اجرا میکند. تئورجیست به خدا فرمان نمیدهد؛ خودش را با فرایندی که از قبل در جهان جاری است هماهنگ میکند و دعوت میکند — نه اینکه مجبور کند.
این است آن تفاوت اصلی
حالا میشود تمام ماجرا را در یک جمله گفت:
یکی میخواهد با نظم جهان هماهنگ شود. دیگری میخواهد نظم جهان را دور بزند.
تئورجی میگوید: جهان قانون دارد، خدا این قانونها را گذاشته، و نشانههایش را هم در دل طبیعت جاسازی کرده. کار من این است که این نشانهها را بشناسم، خودم را پاک کنم، و در جای درست قرار بگیرم تا آنچه باید بشود، بشود. من دخالت نمیکنم. من همراه میشوم.
گوئتیا میگوید: من یک خواسته دارم. و راهی بلدم که نیروهای نادیدنی را وادار کنم آن خواسته را برآورده کنند. من میخواهم قانون را به نفع خودم خم کنم.
بنابراین میتوان گفت گوئتیا میخواهد قفل را بشکند؛ تئورجی دنبال کلید میگردد. یا به زبان دیگر، یکی میگوید «این باید اتفاق بیفتد چون من میخواهم»؛ دیگری میگوید «مرا در جای درست بگذار تا آنچه درست است اتفاق بیفتد».
در قرون وسطی، این مرز شوخی نبود
در اروپای قرون وسطی و رنسانس، اینکه کار تو در کدام دسته بیفتد میتوانست به قیمت جانت تمام شود. در سال ۱۴۵۶، شخصی به نام یوهانس هارتلیب (Johannes Hartlieb) فهرستی از هفت «هنر ممنوعه» تهیه کرد؛ کارهایی که قانون کلیسا انجامشان را منع کرده بود. اگر متهم میشدی کارت در آن فهرست است، با دادگاه تفتیش عقاید طرف بودی. برای همین، اهل مطالعه دنبال راهی بودند که خودشان را از آن فهرست بیرون نگه دارند. مثلاً مارسیلیو فیچینو (Marsilio Ficino) اصرار داشت کارش «کاملاً طبیعی» است — یعنی صرفاً مطالعهٔ خواص طبیعت، بدون هیچ احضار روحی و بدون هیچ نیت ضددینی.
پژوهشگری به نام پائولا زامبلی (Paola Zambelli) نشان داده که «جادوی سفید» در این دوره عملاً بهعنوان نسخهٔ قابلقبول و بیخطر رشد کرد. جالب است که همان منطق قدیمی اینجا هم تکرار میشود: کاری که با طبیعت همراه است، مجاز؛ کاری که میخواهد موجودات را احضار و وادار کند، ممنوع.
دو کلمه، پنجاه سال فاصله
حالا میرسیم به جایی که میشود تاریخ دقیق داد. عبارت «جادوی سیاه» (black magic) در زبان انگلیسی از دههٔ ۱۵۷۰ ثبت شده است. اولین جایی که در ادبیات دیده میشود، منظومهٔ «ملکهٔ پریان» (The Faerie Queene) سرودهٔ ادموند اسپنسر (Edmund Spenser) است. و «جادوی سفید» (white magic)؟ حدود پنجاه سال دیرتر، از دههٔ ۱۶۱۰. و جالب اینکه از همان اول، مترادف همان کلمهٔ قدیمی به کار میرفت: تئورجی.
شکل امروزیاش را چه کسی ساخت؟
آنچه امروز در ذهن همه هست، عمدتاً ساختهٔ قرن نوزدهم است. در آن دوره جریانی به نام اکالتیسم (Occultism) در فرانسه و انگلستان رواج گرفت. الیفاس لِوی (Éliphas Lévi)، نویسندهٔ فرانسوی، متون قدیمی را بازخوانی و ترکیب کرد و روی جنبهٔ اخلاقی کار جادویی تأکید گذاشت. اما صریحترین صورتبندی را هلنا بلاواتسکی (Helena Blavatsky)، بنیانگذار تئوسوفی (Theosophy)، انجام داد. او همان دو اصطلاح باستانی را برداشت و مستقیماً معادل گذاشت:
تئورجی = جادوی سفید. گوئتیا = جادوی سیاه.
در نوشتهٔ او آمده که اگر کسی معنای حقیقی نمادهای الهی را نداند، بهجای ارتباط با موجودات آسمانی، ناخواسته نیروهای تاریک را فرا میخواند و از تئورجی به گوئتیا سقوط میکند. اینجا یک اتفاق مهم افتاد: معیار از روش به نیت منتقل شد. دیگر مهم نبود دقیقاً چه میکنی؛ مهم شد چرا آن کار را میکنی.
یک نکتهٔ منصفانه در پایان
باید این را هم گفت: تقسیمبندی تئورجی و گوئتیا را خودِ تئورجیستها دربارهٔ خودشان نوشتهاند. پورفیری، که اصلاً این بحث را شروع کرد، چنین تمایزی نمیدید. و پژوهشگران امروز نکتهٔ دیگری را هم نشان دادهاند: این مرز بُعد طبقاتی داشت. تئورجیستها فیلسوف و کاهن بودند، اهل کتاب و مدرسه. گوئِسها جادوگران دورهگرد کوچه و بازار. به تعبیر گئورگ لوک (Georg Luck)، دستهٔ اول بیشتر شبیه کاهن بودند تا جادوگر. برای همین در دانشگاههای امروز، نهتنها تقسیم سفید و سیاه بلکه خودِ کلمهٔ «جادو» هم بهعنوان ابزار تحلیل کنار گذاشته شده. دلیلش این است که وقتی تاریخ را نگاه میکنی، میبینی «جادوی سیاه» تقریباً همیشه نامی بوده که یک گروه روی کار گروه دیگر گذاشته. کسی خودش را جادوگر سیاه نمینامید.
ولی آن چیزی که یامبلیخوس هزار و هفتصد سال پیش گفت، هنوز سر جایش است:
یک راه این است که بپذیری جهان نظمی دارد، آن نظم را بشناسی، و خودت را با آن هماهنگ کنی.
راه دیگر این است که بخواهی همان نظم را برای خواستهٔ خودت خم کنی.
اسمش را هر چه بگذاری، فرق این دو باقی است.
منابع این مقاله
دوران باستان
- Iamblichus, De Mysteriis (On the Mysteries) — ترجمهٔ Clarke, Dillon & Hershbell, Society of Biblical Literature, 2003
- Shaw, G. Theurgy and the Soul: The Neoplatonism of Iamblichus, Penn State University Press
- Luck, G. Arcana Mundi: Magic and the Occult in the Greek and Roman Worlds, Johns Hopkins University Press
- Ogden, D. Magic, Witchcraft, and Ghosts in the Greek and Roman Worlds, Oxford University Press
- Online Etymology Dictionary، مدخلهای necromancy، black magic، white magic
- Spenser, E. The Faerie Queene, Book III
- Hartlieb, J. Das Buch aller verbotenen Künste, 1456
- Zambelli, P. White Magic, Black Magic in the European Renaissance, Brill
- Ficino, M. De vita libri tres, 1489
- Lévi, É. Dogme et rituel de la haute magie
- Blavatsky, H. P. Isis Unveiled
- Hanegraaff, W. J. Esotericism and the Academy, Cambridge University Press, 2012
- Otto, B.-C. & Stausberg, M. (eds.) Defining Magic: A Reader, Acumen, 2013
- Styers, R. Making Magic: Religion, Magic, and Science in the Modern World, Oxford University Press, 2004
